چند عکس زیبا از حرم نبوی

درب بین بقیع و حرم پیامبر
| 4 | از | 16 |


درب بین بقیع و حرم پیامبر
| 4 | از | 16 |

محراب پیامبر اسلام
گنبد سبز قبر پیامبر هست و گنبد نقره ای محل محراب ایشان میباشد
محل اذان گفتن حضرت بلال
محوطه داخل حرم مبارک پیامبر .بعد از نماز مغرب نماز گزاران منتظر نماز عشاء هستند
تصاویر ی هم از غار حرا در مکه مکرمه (از اینترنت))/4)%20AMAKEN/ARABESTAN/GHARE%20HARA.jpg)
)/4)%20AMAKEN/ARABESTAN/GHARE%20HARA2(1).jpg)
)/4)%20AMAKEN/ARABESTAN/GHARE%20HARA3.jpg)
)/4)%20AMAKEN/ARABESTAN/GHARE%20HARA4.jpg)
)/4)%20AMAKEN/ARABESTAN/GHARE%20HARA6.jpg)
===================================================================
خاطره ای هم از یک زائر
امروز تلویزیون از مکه گزارش میداد و از غار امروز تلویزیون از مکه گزارش میداد و از غار حرا. خیلی دلم رفت. خدا تا حالا دو سفر عمره نصیب من کرده و البته توفیق داده در هر دو سفر به این مکان نورانی مشرف شوم. تقریباً تمام حجاج (چه عمره و چه تمتع) را تا پای کوه نور (یا به قول عربها جبل النور) میبرند. کوه نور همان کوهیست که غار حرا بالای آن قرار دارد. خیلیها وقتی از این پایین به محل غار نگاه میکنند، به قول معروف ماستها را کیسه میکنند و از صعود به غار منصرف میشوند. البته خیلیها هم بر این عقیدهاند که دیدن محل عبادت و بعثت پیامبر(ص) به زحمت صعود از این ارتفاع (که البته خیلی هم زیاد نیست) میارزد.
در هر دو سفر، ما به خاطر فرار از گرمای آفتاب، شبانه به این محل رفتیم. در سفر دوم که خانواده هم با من بودند، تصمیم گرفتیم که شب بعد از این که بچهها خوابیدند به همراه بعضی از همکاروانیها به این مکان مقدس مشرف شویم.
حدودهای ساعت دو و نیم، سه نیمه شب یک هایس گرفتیم و حرکت کردیم. از هتل ما (که در نزدیکی مسجد الحرام بود) تا ابتدای کوه، هفت هشت کیلومتری بود و طبعاً ده دقیقهای در راه بودیم. از ابتدای صعود تا رسیدن به قلهی کوه 45 دقیقه کشید. البته خانمم خیلی خوب همراهی کرد وگرنه شاید بیش از اینها طول میکشید. اگر عشق به زیارت محل خلوت پیامبر(ص) و خدا نباشد، آدمها از وسط راه بر می گردند.
اگر چه وهابیهای سعودی این کار ما را شرک می خوانند و در ابتدای مسیر با نصب تابلوی بزرگی با چند زبان توصیه کردهاند که کسی این کار را نکند. از پیامبر(ص) هم مایه گذاشتهاند که فرموده کسی به این کوه نیاید، این جا عبادت نکند، به سنگ و خاکش تبرک نجوید و از این جور حرفها که معلوم نیست منظورشان کدام رسولالله هست! اگر محمدرسولالله(ص) است که اصلاً اینجا محل عبادت خودش بوده، چگونه پیامبری که خودش این راه را میرفته و عبادت میکرده به بقیه بفرماید که اگر این کار را انجام دهید، مشرک میشوید؟!!
و شاید به خاطر همین دو دوتا چهارتای ساده است که گوش کسی به این خزعبلات بدهکار نیست و شیعه و سنی از اقصی نقاط عالم به این غار می روند.
شب؛ تاریک و ظلمانی بود ولی تاریکی شب به هیچ وجه مانع صعود نمی شد. اسم بامسمایی دارد این کوه؛ کوه نور. قدم به قدم مسیر کاملاً واضح و آشکار بود و اصلاً به نور ماه و یا چراغ قوه و ... نیازی نبود. از ضلع شمالی کوه به قله رسیدیم. میبایست مقداری از ضلع جنوبی به سمت پایین برویم و با عبور از میان چند سنگ بسیار بزرگ که فقط به اندازهی عبور یک نفر حداکثر متوسط الجثه راه باز است، به غار برسیم.
به غار رسیدیم. گویی هنوز بوی نفسهای رسول مکرم اسلام(ص) را میشنیدیم. راستش خودمان هم نفسهامان به شماره افتاده بود و لباسهامان از فرط عرق کاملاً خیس بود. به طوری که جوهر یادداشتهای داخل جیب من تقریبا شسته شده بود.
شاید تصور کسانی که این مکان مقدس را ندیدهاند؛ از غار، حفرهای بزرگ و عمیق و طولانی درون کوه باشد. ولی غار حرا در واقع از مایل شدن یک تکه سنگ بزرگ به روی سنگهای دیگر کوه تشکیل شده است. و یک غار کوچک به اندازهای که یک نفر نشسته و یک نفر ایستاده داخل شود، ایجاد کرده است.
نکتهی جالب اینجاست که مسیر غار دقیقاً رو به قبله است و در انتهای غار یک شکاف باریک قرار دارد که وقتی از داخل آن نگاه کنی، مسجدالحرام را میبینی. البته قدیمترها و قبل از ساختن این همه سازهی کوچک و بزرگ، کعبه پیدا بوده است.
در آن تاریکی شب، علی رغم نورهای مختلفی که از شهر مکه ساطع است، مسجدالحرام مثل نگینی روشن می درخشد.
وای که چه صفایی دارد که انسان بتواند دقیقاً در محل نماز و راز و نیاز پیامبر خدا(ص) نماز بخواند و مناجات کند. جالب است من برای نماز پیامبر(ص) و نماز خودم واژهی "نماز" را به کار میبرم. اما این دو فقط در لفظ مشترکند و به قول شاعر: "میان ماه من تا ماه گردون ـ تفاوت از زمین تا آسمان است" ولی امید هر کسی که این مسیر را طی میکند، پذیرش این نماز به برکت آن نماز است.
دل کندن از آن مکان مثل خیلی اماکن مقدس دیگر سخت است، ولی باید گذاشت و گذشت. بر میگردیم و در مسیر برگشت به نازدانهی خلقت؛ "علی(ع)" فکر می کنیم که وقتی پیامبر(ص) در غار چله نشینی میفرمود، بارها و بارها این مسیر طولانی را با پای پیاده و در سن کمتر از ده سالگی طی میکرد و برای مرادش غذای جسم میبرد و از او غذای روح میگرفت.
به پایین کوه که میرسیم، دیگر تقریباً عرقمان خشک شده و نفسها راحتتر بالا میآید. هنوز سپیده سر نزده و افراد مختلفی از ملیتهای مختلف و عمدتاً ایرانی راهی کوه و زیارت غار حرایند؛ تا از آن دریچهی کوچک گوشهای از وجود آسمانیترین موجود آفرینش را حس کنند.
خدا نصیب کند هر که آرزو دارد.
بلاخره بعد از یک هفته که اموزش نیروهای کرمانی تمام شد همه را در میدان صبحگاه جمع کرده و بعد از دسته بندی و گروهان بندی و یک سخنرانی قراء توسط یکی از روحانیون در وصف جهاد و شهادت به طرف راه اهن کرمان راه افتادیم .ان وقتها از ابتدای اموزش تا هنگام برگشت از جبهه متناسب با محل استقرار و کاهش و یا افزایش نیروها ده ها بار گروهان بندی میشدیم.
در ابتدا فکر میکردیم که با اتوبوس به اهوازانتقالمان خواهند داد اما وقتی چشمم به قطار افتاد خیلی خوشحال شدم . تا انوقت قطار را از نزدیک ندیده بودم .
در فكرخیلی چیزها بودم كه به ترمينال قطار رسيديم در ترمينال ما را دوباره به صف كردند وبعد ازمدتي انتظار صدای اذان موذن بلند شد. پس ازفريضه نمازظهر باز هم مدتي در محوطه ترمينال معطل ماندیم تا اينكه نزديكهاي غروب برادران را در سالن انتظار فراخواني كردند . يكي از برادران روحاني مجددا در ارزش جهاد و شهادت وتخلق به اخلاق اسلامی سخنراني کرد .پایان سخنرانی این روحانی امید سوار شدن به قطار را بیشتر کرد و بلاخره سوار قطار شدیم .
قطار راه افتاد و باز هم فکر میکردم که مستقیم به اهواز خواهیم رفت اما صبح روز بعد تابلوی ایستگاه قم را دیدیم .قطار مستقیم به سمت جنوب کشور خط نداشت .ابتدا باید به قم میرفتیم بعد از انجا به سمت اهواز باید راه می افتادیم در طول مسیر یاد فیلمهای المانی جنگ دوم جهانی افتادم اما با یک تفاوت که بر خلاف سربازان المانی بسیجیان و پاسداران با اشتیاق تمام به سوی جبهه های جنگ میرفتند.
پس از دو روز به محلی رسیدیم که معروف به پادگان اندیمشک بود.بعدا اسم این پادگان به دوکوهه تغیر نام یافت پادگان نرسیده به اندیمشک بود.ایستگاهی هم نداشت هنگام پیاده شدن از روی پله ی قطار پایین میپریدیم . زیر پایمان شن بود و سرازیری کنار خط اهن باعث میشد که چند قدمی لیز بخوریم بارمان هم به دلیل داشت ساک و کوله پشتی سنگین بود .غروب بود که به انجا رسیدیم باران هم به شدت میبارید در فصل زمستان هوای اندیمشک قدری بهاری شده بود.
درهوای بارانی زمين پر از گل بود . برادران مسئول ما را به ساختمان محل اقامت راهنمايي كردند . تقريباً 2 الي 3 اپارتمان به نیروهای اعزامی از کرمان تعلق داشت . بیشتر ساختمانها برق نداشته و تعدادی هم درب نداشتند البته شرایط جنگی هم ایجاب میکرد که از برق کمتر استفاده بکنیم.به دلیل کمبود اتاق 8 نفر را در یک اتاق 12متری ساکن کرده بودند و ما هم در یک اشپز خانه چهار متری با 5 نفر از دوستان دوران اموزش ساکن شدیم .
تقریبا 10 روزی را در اينجا بسر برديم . در اين مدت اتفاقات جالبی هم برایم رخ داده بود.صبح روز بعد اولین کار انجام شده اماده کردن زميني براي برپايي نماز جماعت بود. از طرفي براي اينكه برادران در اين مدت بيكار نباشند برنامه های آموزشي نيز پياده كردند . افراد اعزامي را دوباره براي انسجام بيشتر دسته و گروه و گروهان و گردان بندي کردند .
آن روزدر میدان صبحگاه هوا خيلي سرد بود .حضور ما در محوطه وسيعي بود كه ظاهراً باند هلي كوپترهم داشت يكي از برادران كه هويتش بعداً مشخص شد بالاي سكو رفت و پس از سخنرانی وبیان دلایل حمله صدام به ایران و بازگویی نکات اخلاقی و تعاملات برادرانه با هم شخصا ما را دسته بندي کرد.البته این اخرین باری بود که خودش به این کار اقدام میکرد.او یک دستکش دستش بود و خیلی هم ارام حرف میزد.چشمهایش هم بزور باز میشد یک اورکت کلاه دار هم تنش بود لباسش هم سبز سیر و پوتین هم به پا داشت .
اوابتدا افراد مسن و افرادی که تخصص خاصی در امور مکانیکی و ...داشتند از جمع جدا سپس افرادی که سواد بالاتری داشتند جدا کردبه قیافه وتیپ افراد هم توجه داشت.من و امثال ما که کوچک و کم سن و سال بودیم اصلا به چشم نمی امدیم .بعد از دسته بندی این برادر مجددا سخنرانی کرد.نکته ی مهم فرمایشات ایشان این بود که گفت :تاکنون نیروهای اعزامی از سه استان را در قالب یک گردان سازماندهی میکردیم و امروز که نیروهای بیشتری به جبهه اعزام شدند و توانستیم سه گردان را تجهیز کنیم گردان تبدیل به تیپ شد و اسمش هم تیپ 41 ثارالله خواهد بود و من هم فرمانده تیپ خواهم بود.
اسم این برادر را نمی دانستیم مثل خیلی از افرادی که امده بودند اما بعد از مراسم شنیدیم که اسمشان قاسم سلیمانی میباشد.و امروزاسم قاسم سلیمانی در تمام ارتشهای جهان نامی اشناست .


پایان قسمت دهم
نیروهای جدید اعزامی از زاهدان همگی از برادران پاسدار بودند.تعدادی از انها زابلی ، جمعی هم اصفهانی و چند نفری هم بلوچ و سنی بودند.همه ی انها افراد شخصیتهای جالبی داشتند و برای من که اکنون خاطراتم را مرور میکنم شخصیت هریک از انها خیلی جالب هست.
در بین گروه زابلی افرادی که به نظرم میایند اقای کیخا ست که تازه هم ازدواج کرده بود.فرد دیگری به نام جهانزاده و فرد دیگرمحمود و فرد دیگر سوری نام داشتند که سوری بلوچ و سنی بود. ازمیان افراد بومی این چند نفر را به خاطر دارم واز میان برادران اصفهانی جنگجویان و ، صغیرا ،رشادمان و استیکی را به خاطر دارم که با این چهار نفر خیلی دوست شدیم .
در این قسمت بنا داریم یاد و خاطره ی تعدادی از دوستان را زنده کنیم.
اول بار نزد برادر عزیزمان اقای کیخا رفتم که ان موقع لاغر اندام و قدی بلند داشت.ایشان روی تخت دوطبقه داخل سالن نشسته بود و ساکش را مرتب میکرد مرا که دید ،پرسید از کجا اعزام شدی؟ و من گفتم از زاهدان . اسم و فامیل مرا پرسید و گفت که من کیخا هستم و از زاهدانم . بیان خودمانی و مهربانانه اش مرا به او جذب کرد.من هم بیشتر کنجکاوی کرده و از سابقه ی خانوادگی اش پرسیدم ؟ او گفت که تازه ازدواج کرده و خانواده ام را رها کرده ام . من ناراحت شدم !! که چرا به محض ازدواج از خانمشان جدا شدند؟؟.او که طبع شوخی هم داشت سر به سرم گذاشت و گفت که از زندگی اش راضی نیست !!!.
من خیلی ناراحت شدم اما بعد از مدتی که حسابی مرا پیچانده بود گفت : که من جدا شدم تا به جبهه اعزام شوم و الان خانمم نزد خانواده اش هست.!!! منظورش از جدا شدن امدن به جبهه بود و من فکر کردم که او واقعا همسرش را طلاق داده است. در جبهه با ایشان زیاد رفاقت کردیم و بعد از جنگ هم مراوداتمان ادامه یافت تا اینکه او واسطه ازدواج با همسرم در سال 72 شد.
اقای کیخا اکنون بازنشسته ی شده است
اقای جهانزاده هم بعدا فرمانده گروهانمان در جبهه شد و با ایشان هم از دور و نزدیک سلام و علیکی داشتیم .او بعدا در زاهدان در رود ماهی در پی مبارزه با اشرار به شهادت میرسد.روحشان شاد باد.
شهید جهانزاده

اقای سوری هم بیشتر با اقای کیخا رفیق بود.او هم از برادران سنی و بلوچ اما زابلی بود که با احساس وظیفه به جبهه امده بود.ازایشان اکنون خبری ندارم اما به اهل بیت خیلی علاقه دااشت و مرام وهابیون زاهدانی را اصلا قبول نداشت.
اقای محمود با قد کوچکش مدعی همراهی با شهید چمران بود.اخلاق بخصوصی داشت.همه سر به سرش میگذاشتند.اما انسان مخلص و پاکی بود.او در عملیات فتح المبین به شهادت رسید.
از برادران اصفهانی که در ابتدای انقلاب داوطلبانه به بلوچستان خصوصا اطراف نیکشهر برای خدمت امده بودند میتوان از صغیرا نام برد که با او خیلی طرح رفاقت ریختیم و در جبهه بیشتر باهم بودیم انسان بسیار مخلص و با تقوایی بود .او در عملیات والفجر هشت به شهادت میرسد.شهید صغیرا در ان نبرد غواص بود که در جنگ تن به تن با افسرگارد عراقی ها به درجه ی رفیع شهادت میرسد.
شهید صغیرا

جنگجویان نیز از برادان اصفهانی بود که خیلی کم صحبت و چهره ای بشاش داشت او هم بعدا در یکی از عملیاتها به شهادت میرسد.
شادمان نیز انسان کاملا متقی و با ایمانی خیلی خوش اخلاق بود.ایشان خیلی کم حرف میزد اما همان چند جمله ای که میگفت همراه با شوخی بود.او ریشی بلند داشت که به مولوی جمع مان معروف بود.گاهی که روحانی نداشتیم ایشان امام جماعت مان میشد چهره اش خیلی روحانی و نورانی بود. شادمان که در زاهدان محافظ حاج اقا عبادی بود بعدا در یکی از عملیاتها به شهادت میرسند.روح همه ی دوستان شهید شاد باد
تعداد دیگری نیز از دوستان و برادران عزیزی بودند که یا هم اکنون در قید حیات دنیا هساتد و یا به شهادت رسیدند که در طول خاطرات به انها خواهیم پرداخت.
پایان قسمت نهم
با نیروهای بسیجی کرمان به جبهه اعزام شدیم
نیمه های شب به کرمان رسیده و به ستاد منطقه شش سپاه رفتیم . صبح ما را برای ورزش و صبحانه بیدار کردند متاسفانه مربی اموزش اول صبحانه داد بعد ورزش که خیلی روی بدنها فشار امد به او تذکر دادیم اما قبول نکرد و گفت بدن باید عادت کند چند روزی را در ستاد گذراندیم تا اینکه یکی از برادران مسئول همه ی نیروها را در گوشه ای جمع کرد تا در مورد برنامه های بعدی به ما تذکراتی بدهد. او از ما درخواست کرد که باید به پادگان دیگری برای تکمیل اموزشها برویم انها مدعی بودند که اموزشها در زاهدان کامل نبوده و باید دوباره اموزش بینید. جمع هشتاد نفره ی ما که البته از پشت صحنه هم توسط مسئولین اموزشگاه شهید کیوان راهنمایی میشدیم پا را در یک کفش کرده که ما اموزشهای لازم را دیده ا یم و اینک اماده ی اعزام به جبهه هستیم. حتی برای انتقالمان به پادگاد متوسل به زور هم شدند و یک روز عصر ما را به خط کردند و با تشر و صدای بلند برخلاف چند لحظه پیش که مهربان بودند دستورات نظامی می دادند .
ما را به خط کرده و دستور از جلو نظام دادند و گفتند قدم رو که هیچ کس از جایش تکان نخورد .ان فرد نظامی که البته لباس شخصی هم تنش بود دوباره دستور داد که بازهم کسی از جایش تکان نخورد این بار دستور نشستن داد ومهربانانه و ملتمسانه گفت : که قصد اموزش دادن ندارند.اما قرار است تا نیروهای کرمانی هم که در حال اموزش هستند دوره ی انها چند روز دیگر تمام شود و برای اینکه دوباره کاری نشود بنا داریم که همه باهم اعزام شوید از اینرو چند روزی را در پادگان محل اموزش بمانید.او قول داد که هیچ گونه اموزش عملی در کار نیست و برای اینکه بیکار نباشید فقط چند کلاس تئوری خواهند گذاشت .
او البته پیشنهاد دیگری هم داد و گفت میتوانید این چند روز را به زاهدان بروید و بعد برگردید که ما پیشنهاد اول را قبول کردیم و به پادگان منتقل شدیم و در پادگان هم همانگونه که قول داده بودند چند روزی را ماندیم تا اینکه وقت حرکت به سوی اهواز فرا رسید.البته در این چند روز تعدادی پاسدار که از زاهدان امده بودند به ما پیوستند با چند نفراز انها در ابتدارفیق شدیم که این رفاقت سالها بعد منشاء تحول در زندگی ما شد .
پایان قسمت هشتم
ادامه دارد.....
بلاخره با دو دستگاه اتوبوس به طرف کرمان حرکت کردیم |
اقای امیر معزبا قدی بلند و چهار شانه و بسیار خوش تیپ از افراد دیگرپادگان بود . ما هنگام تدریس و اموزش ایشان ، بجای توجه به حرفهایش محو قیافه و تیپش شده میشدیم . او خیلی خوب هم حرف میزد . اخلاقش خشن اما قابل جبران بود قیافه اش به افراد خشن نمی امد.
بعدها ایشان را به عنوان محافظ مرحوم عبادی امام جمعه زاهدان و نماینده ی وقت حضرت امام در استان میدیدم . اما شنیدم که بعدها شاید بعد ازجنگ از سپاه استعفا داده و اکنون که گه گاهی در خیابان ایشان را میبینم از ان قیافه و تیپ جذاب هیچ خبری نیست .او بشدت در هم شکسته است!!
اقای عباس سرگزی هم یکی از مربیان تاکتیک اموزشگاه بود . اواندام خیلی نرمی داشت . با اخلاق و هیچ وقت به بسیجیان توهین ویا سر انها داد نمیکشید . همیشه ارام و شمرده حرف میزد اما هنگام فرمان صدایش رسا میشد شنیدم که ایشان بعدا از سپاه بیرون امد و اکنو یکی از تجار شهر زاهدان میباشد.او را هم گاهی میبینم فعلا گرفتار زندگی و پیشرفت اقتصادی میباشد.
در طول دوره هم مدام والدینم به ملاقاتم می امدند هر بار با خودشان شیرینی و یا کلوچه که مادرم درست میکرد همراه داشتند. گاهی هم همسایه ها به ملاقاتم می امدند .دوستانم وقتی کلوچه ها را میدیدند شبها از ان سر سالن از زیر تختها سینه خیز میامدند تا به کلوچه ها برسند صبح از کلوچه ها خبری نبود.خدا رحمتشان کند تعدادی از این دوستان کلوچه خور شهید شده اند.شهید فرامرز بهمنی یکی از کلوچه خور های قهار بود.
هنگام اردو ما را به کلاته گوربند بردند.اردو یکهفته طول کشید .
انجا شبها خیلی سرد و روزها هم نسبتا کمی گرم بود با اینحال کمترین امکانات رفاهی را داشتیم .هنگام خواب به جای بالش از کلاه خوود نظامی استفاده میکردیم .به هریک از افراد فقط یک پتو داده بودندویک موکت هم کف چادر به عنوان زیر انداز انداخته بودند سخترین لحظات برای من شبهایی بود که به زور از خواب برای نگهبانی بلندم کیگردند اما خودم را هنگام نگهبانی با غرق در افکاردینی و یا با نگاه به اسمان وتفکر در نوع خلقت ستارگان وبا نگاه به کوهها و چگونگی خلقتشان سر گرم میکردم .
البته این اموزشها در طول جنگ به کارمان میخورد اما شبها در تاریکی مطلق که چشمها فقط سیاهی را می دید ستارگان و کوههای اطراف چشم انداز زیبایی داشتند. در دل تاریکی شب اجبارا فرصت خوبی بود تا در مورد خدا فکر کنیم نعمتهای او را به یاد بیاوریم .با تفکر در این مخلوقات خدا را میتوانستسم در تاریکی محض شب دید و این یک نعمت بود.
گاهی هم به پدر و مادرعزیزم فکر میکردم به دورانی که انها را اذیت میکردم و به وقتی که انها مرا با جان و دل بزرگ میکردند در مریضی ها و در کودکی و همه جا با من بودند.بعضا دلم برایشان میسوخت و از سوختن دل قطره اشکی گوشه ی چشمانم مینشست.در تاریکی مطلق که خودمان را هم نمیدیدیم فقط خدا بود و خدا و دیگر هیچ!!! و ما که عده ای جوان و یا نوجوان بودیم شاید قلبهای ما گواهی به پاکی میداد اما این خدا بود که در دل شب درکوهستانی سرد بی انکه جایی را ببینیم و یا حفاظی برای سنگر گرفتن داشته باشیم یار و نگهبانمان بود و ما به اشتباه نگهبان بودیم .
یک هفته گذشت روزها تمرینهای مختلف اعم از تیراندازی و اموزش خمپاره و دید در شب و کمین و ضد کمین و اردو کشی در شب و پیاده روی را انجام میدادیم تا اینکه وقت بازگشت رسید .دمادم غروب دستور حرکت پیاده به سوی زاهدان دادند حدود ساعت 10 شب خسته و کوفته به پادگان شهید کیوان رسیدیم .نماز را به زور خواندیم وشام هم مختصری خوردیم عده ای را برای نگهبانی انتخاب کردند که من هم جزو انها بودم اما ان شب هم با سختی های خودش صبح شد.
سه روز به ما برای تجدید دیدار با خانواده ها و خداحافظی مرخصی دادند. برخی از دوستان زمزمه ی نرفتن به جبهه سر میدادند. اما سه روزمرخصی به سرعت گذشت.
عصر یکی از روزهای بهمن ماه سال 1360 در محل ساختمان بسیج در خیابان امام برای اعزام جمع شدیم . اینبار هم مادرم در منزل با من خداحافظی کرد. او خیلی کم از خانه بیرون میامد فقط پدرم برای بدرقه امده بود. چند قطره اشک روی گونه هایش جاری شد .کمتر گریه ی پدرم را دیده بودم خدا رحمتش کند.
بلاخره با دو دستگاه اتوبوس به طرف کرمان حرکت کردیم
پایان قسمت هفتم
در طول دوره هم اتفاقات جالب و سختی نیز رخ داد که هم لذت بخش بود و هم رنج اور که یاد اوری برخی از صحنه ها هنوز برایم تلخ هست.من 15 سال بیشتر سن نداشتم و افرادی هم باسن بالای بیست سال در جمع ما حضور داشتند .نوع اموزشها برای بزرکترها عادی و برای امثال من سخت و دشوار بود.گاهی در حین اموزش ، سختگیری ها از حالت طبیعی خارج و به لجبازی تبدیل میشد و...
از افرادی که مار ا اموزش میدادند یکی اقای زور بود که ذکر خیرش رفت . ایشان بسیار سخت گیر وخشن رفتارمیکرد. ارتباط گیری بسیجییان با ایشان نیز خیلی مشکل بود. دیگر همکارانش میگفتند که او شبها هم کابوس اموزش را دیده و همش خاطرات روز را شبها باصدای بلند داد میکشد. ایشان بعدها به دانشکده ی شهید مطهری جهت اخذ لیسانس عقیدتی سیاسی داخلی سپاه رفت و پس از چندی به عنوان مربی در دبیرستان باقرالعلوم سپاه در زاهدان تدریس میکرد تا اینکه بعدا او را در ملبس به لباس روحانیت دیدیم دوستان میگویند که او هنوز در سپاه خدمت میکند و کاملا اخلاقشان تغییر کرده و انسانی عالم با روابط عمومی قوی شده است.یک از خصوصیات بارزشان مطالعه ی زیاد و مباحثه میباشد برای ایشان نیز دعا میکنم.
در طول دوره ی اموزش سخترین قسمت ان مانورهای شبانه بود که با صدای صفیرگلوله و تیراندازی های ممتد وسرو صداهای گوش خراش نصف شب برپا میزدند تا در سریعترین زمان ممکن خوابکاه را ترک و در محوطه به خط می ایستادیم . در یکی از این مانورها به دلیل کم عرض بودن درب و راه روی خروجی و همچنین هجوم بسیجیان برای خروج از این دالان تنک شیشه های درب شکست که در همان حال می گفتند سینه خیز بروید که در نتیجه دست و پای خیلی ها خونی شده و این همراه بود با لگد های پی در پی ای که نوش جان میکردیم
یکی از افراد دیگری که در اموزش با او سرو کار داشتیم اقای کامبوزیا بود که برادرش هم با ما اموزش میدید ارامترین مربی ایشان بود و بیشتر در زمینه ی کلاسهای اخلاق و عقیدتی تدریس میکرد .اکثرا هم به عنوان امام جماعت پیش نمازما بود. ایشان را بعد از جنگ در سپاه دیدم .جانباز مغز و اعصاب بود وشنیدم که نهایتا بازنشسته ی قبل از موعد شد.او فرزند کامبوزیای معروف هست که 24 بچه داشت و قبرش هم در روستایی به همین نام وسط کتابخانه اش درزاهدان قرار دارد پدر مرحوم ایشان در دوران رضا شاه از کردستان به این استان تبعید شد در کلاته ی کامبوزیا کتابخانه ی معروفی از کتابهای قدیمی نیزوجود دارد که به همراه ابادانی کلاته حاصل دست رنج مرحوم کامبوزیا میباشد.
پایان قسمت ششم
بعد از سکوتی حاکم بر فضای نماز خانه برای رفع کسالت و زدن ابی به سر و صورت بیرون رفتم. هنگام برگشت بچه ها را در حال خوردن شسرینی دیدم . شیرینی ها را یکی از بچه ها اورده بود. جعبه ی شیرینی گوشه ی اتاق بود. دلم میکشید اما خجالت به من اجازه ی برداشتن شیرینی نمی داد. کم کم فضای سکوت و زمزمه در نماز خانه به همهمه تبدیل شد که در همین حال تعدادی از نیروهای اموزشی دوره ی قبل وارد نمازخانه شدند. خسته و کوفته با جهره های عبوث به نظر میرسیدند ، با دیدنشان به یاد سربازان المانی دوران جنگ جهانی دوم افتادم.
دوره ی اموزشی این بسیجیان در همین پادگان سپری شده بود و اینک پس از اتمام اردوی پایان دوره اماده اعزام به جبهه می شدند. با دیدنشان فکر کردم که اینها حتما در این دوره اموزشی خیلی ورزیده شده اند.و این تصور برای این بود که مردم در ابتدای جنگ بیشتر از طریق تلویزیون، ارتشی ها و نیروهای چریکی چمران را میدیدند . ومن هم با دیدن نیروهای اموزش دیده خیال کردم که اینها هم لابد چریک شده اند. به حالشان غبطه خوردم که ای کاش زودتر عزم جبهه میکردم تا با این گروه به جبهه میرفتم غرق افکارم بودم که یکی از برادران پاسدارسبز پوش لاغر اندام و قد بلند وارد اتاق شد . خودش را به نام رضا زور، مسئول اموزش و تاکتیک مرکز اموزشی شهید کیوان معرفی کرد . او با تحکم بعد از تذکر و اشنا کردن ما به قوانین و مقررات اموزشگاه با صدای ملایم نصیحتمان کرد که در طول اموزش روابط دوستانه و صمیمانه ای با یکدیگر و مسئولین پادگان داشته باشیم . ایشان صحبت میکرد و من هم در خیالات خودم غرق که مسئولین اموزش برادران مهربان و خون گرمی هستند و شاید دلیل مهربانی شان هم اعزام داوطلبانه ما به جبهه باشد که درابتدای کار به ما خیلی احترام قائلند. و این تصور واقعا خیال خامی بود .
اقای زور بعد از سخنرانی قراء اولین برنامه را یاد اور شدند که پس از اقامه نماز جماعت اماده صرف شام و خواب شویم که فردا خیلی کار داریم!!!.از گفتن کلمه فردایش دلم گرفت . ما هم بعد از صرف شام به سراغ تخت خوابی رفتیم که داخل یک سالن بزرگ کنار هم چیده شده بود این سالن در رژیم گذشته محل اجرای برنامه های اواز خوانی و جشن و پای کوبی بود. ان شب را به راحتی اما با یک دنیا فکر و خیال پشت سر گذاشتیم البته در ابتدای شب بعضی از دوستان که خوابشان نمی برد از خودشان صدا ی حیوانات را هم تولید میکردند و بقیه میزدند زیر خنده. چند بار هم مسئول شب تذکراتی داد. اما صداها به شیوه ای دیگرتکرار می شد. البته رفاقت بعضی ها از همین جا شکل گرفت و خودشان را پیدا کردند . صبح زود با صدای صوت و فریادهای بر پای اقای زور از خواب پریدیم انتظار نداشتم که با صدای ممتد صوت و تشر و فریاد از خواب بپریم البته این رفتار نشانه ی خوبی در اموزش نبود . وما هم باید سریع بر میخواستیم تا برای نماز جماعت و سایر امورات اماده شویم. با خیال راحت با چشمهای پف کرده به طرف دست شویی ها رفتم تا وضو گرفته و برای نماز خودم را برسانم اما مقابل دستشویی ها با دیدن صف طویلی دوباره از خواب پریدم و این صحنه اولین تجربه ی سخت زندگی در اموزشگاه بود.
بعد از صبحانه و کمی استراحت به دلیل کمبود لباس نظامی اموزش تئوری دادند. انروز گذشت اما خیلی خسته کننده بود . فردای انروز به ما چند دست لباس کهنه دادند که این هم نشانه ی شروع اموزشهای سخت و عملی بود .ساعات سین برنامه هم اینگونه بود که صبح زود با صدای صوت از خواب بلند شده بعداز صرف صبحانه اموزشهای تئوری صبح ها و عملی بعد از ظهر ها تا نزدیک نماز مغرب انجام میشد .این سین با فراز و نشیبهایی اجراء شد تا شبی که گفتند فردا اردوی پایان دوره هست .و ما نفس راحتی کشیدیم
پایان قسمت پنجم
به دلیل سن کم علارغم موافقت والدین پس از چندی با اعلام ثبت نام عمومی به بسیج مرکزی واقع در خیابان امام رفتم . شنیده بودم که بسیجیان را برای اموزش به کرمان برده سپس به جبهه اعزام میکنند. البته دوستانم را برده بودند به همین دلیل اماده ی اعزام به کرمان بودم.اما بعدا فهمیدم که باید زاهدان اموزش ببینیم خصوصا وقتی که مارا با ساکهای روی دوش مثلا برای اعزام به جبهه سوار !!!! لندکروزر کردند.
خودرو راه افتاد به خیالمان که به سمت ترمینال میرود اما مسیرش را به سمت دروازه خاش عوض و به طرف پمپ بنزین ادامه داد تااینکه مقابل درب نرده ای توقف کرد که بعدا فهمیدیم این محل مرکز پخش رادیوی استان هست که تحویل بسیج برای اموزش رزمندگانی شده که قصد رفتن به جبهه را دارند.
این مرکز اموزش به نام شهیدی بود که احتما لا طی درگیری با اشرار در استان به درجه رفیع شهادت رسیده بود.. پادگان شهید کیوان.نام این اموزشگاه بود
داخل محوطه ی پادگان از خودروها پیاده شدیم در ابتدای ورود مارا بازدید کردند . دقت که کردم داخل ساک دستی همه افراد شیرینی و نان و شکلات و مقداری هم پول بود .تازه فهمیدم که دیگران هم مثل من فکر کردند که همه به کرمان اعزام خواهند شد.
دلم خیلی گرفت . دلم گرفت از اینکه نکند به جبهه اعزام نشویم و یا نکند ما را برای جبهه لازم ندارند و یا اینکه تا وقتی که اموزش تمام شود هزارو یک مسئله پیش بیاید و ما را به جبهه نبرند. من با یک دنیا ارزو ثبت نام کرده بودم. من ارزوی خود سازی داشتم به من گفته بودند جبهه جای رسیدن به خداست . بااینکه بعضی از دوستان قبل از اعزام گفته بودند که تو اگر به جبهه رفتی به تو پول هم میدهند و من باورم نمی شد که برای جنگیدن و جهاد در راه خدا با ید به ما پول هم بدهند با این حال اصلا در فکر پول و دست مزد نبودم.هدفم تنها برای رضای خدا و خود سازی و نزدیکی هرچه بیشتر به خدا بودو بس ........
پس از ورود به پادگان مارا به طرف سالنی که محل اقامه ی نماز جماعت بود هدایت کردند . بعضی از خانواده ها که وسیله نقلیه داشتند فرزندانشان را تا دم درب پادگان همراهی کردند. خانواده ی من هم به خیال اینکه عازم کرمان هستیم مقابل بسیج از من خداحافظی کردند . بعد از خداحافظی ماشین که راه افتاد هر لحظه پدرم از من دورو دورتر میشد نمیدانم من از پدرم دور میشدم یا اواز من پدرم را خیلی دست داشتم؟ اما هرچه باشد در حال فاصله گرفتن از هم بودیم هر لحظه چهره پدرم کوچکتر و کوچکتر میشد اشک دور چشمهای من حلقه زده بود و بغض هم رهایم نمیکرد. بغضم درحال ترکیدن بود که شاید این اخرین دیدار من و پدر عزیزم باشد ..غروب انروز خیلی دل گیر بود و هوا هم خیلی سرد و سوزناک که استخوانهای تنم میلرزید .
داخل نماز خانه همه کنار دیوار نشسته بودند کسی همدیگر را نمی شناخت گاهی سرها محجوبانه پایین بود وگه گاهی اهسته یکی دو نفر با هم زمزمه ای میکردند. من هم کنار یکی از افرادی که پدرم اورا می شناخت و هنگام اعزام به من معرفی کرده بود نشسته بودم ..سکوت داخل نمازخانه خیلی دلگیر و سنگین بود.مخصوصا که باغروب زمستانی سرد و سوزناک همدم بود.با نگاهی به افراد همه را در حال فکر کردن می دیدم خیلی دلم می خواست که بدا نم توی سر افرادی که قرار است در اینده نرد دوستی را با هم بریزیم چه میگذرد . گاهی تصویر چهره ی افرادی که قرار است چند وقت دیگر به شهادت برسند در ذهنم نقش میبست . شاید هم در میان این جمع افرادی باشند که در اینده جانفشانی و ایثار انها تحول یک حادثه بزرگی را رقم خواهد زد ایا میتوان در چهره ادمهای بزرگ اینده را تشخیص داد ایا مشود؟........
پایان قسمت چهارم
جنگ شروع شده بود و هر روز هم اخبار جدیدی به گوش میرسید که عراقی ها در خاک ایران پیشروی هایی همراه با جنایاتی چند از جمله ویران کردن شهرها وتجاوز به نوامیس مردم داشته اند. ما هم دانش اموز بوده و دوران مدرسه را سپری میکردیم . تعدادی از دوستان هم مدرسه ای به جبهه رفتند. اوایل توجه ای نمی کردم اما پس از بازگشت .با دیدن روحیه ی پاک و زلال و خلوص نیت انها دلم بیشتر می گرفت به حالشان غبطه میخوردم حال و هوای مدرسه زیاد بسیجی و جبهه ای نشده بود جامعه هم اینطوری بود شاید مردم انتظار پایان هرچه زودتر جنگ راداشتند. در کوچه و خیابان هم هنوز شرایط جنگی کاملا حاکم نشده بود . عده ای قلیل ارزو میکردند که عراق با ادامه ی حملاتش شاید رژیم را سرنگون کند و دوباره به دوران شاه برگردند . البته این افراد که بعضا همسایه هم بودیم انقلاب ایران را باور نکرده بودند. در سر شان اصلاحات عرضی علم قرار داشت . یادم هست دختر ده ساله یکی از همسایه ها توسط عده ای ادم ربای بلوچ وسنی در حالی که بیرون از منزلشان بازی میکرد دزدیده شد . شب همه اهالی محل اطراف منزل پدر او جمع شدند .خانواده ی این بچه داد و فغان وگریه و ناله راه انداخته بودند پدر خانواده هم کنار دیوار نشسته و با شدت گریه می کرد در حین گریه به مسئولین هم فحش میداد در یکی از توهیناتش گفت که : الهی.خ...زیر تیغ اره بری که با انقلابت مملکت را خراب کردی . و این جمله را بارها تکرار کرد .
در فضای جامعه انروزها هم حرفهای خوب به نفع انقلاب میشنیدیم و هم حرفهای بد!! حرفهای بد را بیشتر تعدادی از دوستان بیرجندی ام میگفتند البته اولین کسی هم که از مدرسه ی ما به جبهه رفت یزدی بود.ایشان الان مغازه پیچ و مهره فروشی در زاهدان دارد. تعدادی از دوستان بلوچم بی تفاوت بودند. اما خاطرم هست که قبل از انقلاب دربحبوهه ی پیروزی انقلاب تعداد 30 نفر چماق بدست در خیابان شاه انروز و امام خمینی امروز روبروی اتش نشانی زاهدان اقدام به شکشتن شیشه های مردم و درب مغازه ها و خصوصا تابلوهای ادارات میکردند. که همه ی انها بلوچ بودند.بلوچهای که متاسفانه سواد هم نداشتند.نمی دانم از کجا تحریک شده بودند . شاید سن برخی از همان بلوچهای چماغ بدست . امروز به 50 هم برسد.به هر حال شرایط محیطی جامعه کاملا الوده و متعفن بود. حوادث وقوع یافته در جبهه با شرایطی موجود در سطح جامعه برای خیلی ها دو گانگی فکری ایجاد کرده بود. مردم سه دسته بودند دسته ی بی تفاوت که اغلب بلوچ بودند و دسته ی هم دلسوز که به طریقی به جبهه کمک میکردند و دسته ای هم مخالف جنگ که بیشتر بیرجندی بودند گرچه بعدها تعداد شهدای بیرجندی استان صورت مسئله را پاک کرد که این ناشی از تغییر رویکرد نسبت به انقلاب بود. شرایط مدرسه ،جامعه وانچه که در جبهه ها میگذشت باعث شد تا برای فرار از این فضای وهم الود بعد از مدتی کلنجار رفتن با عقل و هوسم بی انکه به کسی بگویم بلاخره رفتم بسیج وبرای جبهه با توجه به کمی سن ثبت نام کردم.......
پایان قسمت سوم